آسمان
از آن می که چون در دل منزل کند
بدن را فروزانتر از دل کند
از آن می که چون شيشه بر لب زند
لب شيشه تبخاله از تب زند
مغنى سحر شد خاموشى برآر
ز خوابانه افسرده جوشى برآر
مى اى ده که چون ريزيش در سبو
برآرد سبو از دل آواى هـــــــــو (او)
آسمان سلام .. نه با خوشى دل و نه با لبخندي بر لب .... فقط يه سلام خشک و خالي ...
ميدوني آسمان قطعاً ميدوني .... پس من چي بگم ؟؟؟!!! چي دارم بگم !!!
چي ميتونم بگم !! از حال و احوال دل .. که تو آگاهتريني ...
واي آسمان احساس ميکنم در قفسي محبوس شدم ... و هر چه تلاش ميکنم براي
آزادي ... آزادي دور و دورتر ميشه ........
بيا ساقي آن مي که حال آورد
کرامت فزايد، کمال آورد
به من ده که بس بي دل افتادهام
وزين هر دو بي حاصل افتادهام
دوست دارم الان دقيقاً الان ميتونستم برم بهشت زهرا .. واي آسمان خسته ام به اندازه ء
تمامي تشعشعات خورشيد تابانت ... و بي طاقت مثال ماه که حتي ديگر روزها نيز در بطن
دلت آشکار است و هرگز نميهراسد ...
بيا ساقي آن مي که حور بهشت
عبير ملائک در آن مي سرشت
بده تا بنوشم به ياد کسي که هست از غمش در دلم خون بسي
(آسموني هميشه در يادم هستي)
فريب جهان قصه ء روشن است ............
سکوت رازي ست ... و تنها درمان اين لحظات ... که در پس سکوت فريادي نهان ...
