تبليغاتX
آسمان

آسمان

عبور باید کرد و هم‌نورد افق‌های دور باید شد. و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد.

آسمان

 

از آن می که چون در دل منزل کند  

بدن را فروزانتر از دل کند

از آن می که چون شيشه بر لب زند  

لب شيشه تبخاله از تب زند

مغنى سحر شد خاموشى برآر

ز خوابانه افسرده جوشى برآر

مى اى ده که چون ريزيش در سبو

برآرد سبو از دل آواى هـــــــــو (او)

آسمان سلام .. نه با خوشى دل و نه با لبخندي بر لب .... فقط يه سلام خشک و خالي ...

مي‌دوني آسمان قطعاً مي‌دوني .... پس من چي بگم ؟؟؟!!!‌  چي دارم بگم !!!

چي مي‌تونم بگم !! از حال و احوال دل .. که تو آگاه‌تريني ...

واي آسمان احساس مي‌کنم در قفسي محبوس شدم ...  و هر چه تلاش مي‌کنم براي

آزادي ... آزادي دور و دورتر مي‌شه ........

بيا ساقي آن مي که حال آورد

کرامت فزايد، کمال آورد

به من ده که بس بي دل افتاده‌ام

وزين هر دو بي حاصل افتاده‌ام

دوست دارم الان دقيقاً الان مي‌تونستم برم بهشت زهرا .. واي آسمان خسته ام به اندازه ء

تمامي تشعشعات خورشيد تابانت ... و بي طاقت مثال ماه که حتي ديگر روزها نيز در بطن

دلت آشکار است و هرگز نمي‌هراسد ...

بيا ساقي آن مي که حور بهشت

عبير ملائک در آن مي سرشت

بده تا بنوشم به ياد کسي که هست از غمش در دلم خون بسي

(آسموني هميشه در يادم هستي)

فريب جهان قصه ء روشن است ............

سکوت رازي ست ... و تنها درمان اين لحظات ... که در پس سکوت فريادي نهان ...

 

+ نوشته شده در  86/10/10ساعت 23:21  توسط آسمان  | 

آسمان

سلام بر آسمان ......... به بزرگی و صفا و زیباییت ... می‌دونی که دلم چقدر ازت پُر شده ...

آسمان رحمی کن ... رحمتی بفرست ... دلم مثل یه پرنده ء اسیر خودش رو به در و دیوار

داره می‌کوبه که صداشو بشنوی و رهایش کنی .......... آسمان .......

شما مست نگشتید وزان باده نخوردید

شما مست نگشتید وزان باده نخوردید

چه دانید چه دانید که ما در چه شکاریم

خیزید مخسبید که هنگام سبو هست

ستاره ء روز آمد به آثار بدیدیم

بیایید به گلزار بگردیم

بر این نقطهء اقبال چو پرگار بگردیم

 

+ نوشته شده در  86/08/16ساعت 18:55  توسط آسمان  | 

آسمان

سلام بر آسمان که خیلی وقته می‌خوام حرف بزنم ولی نمی‌تونم ...

خیلی وقته که می‌خوام بیام اینجا و از دلم بگم ولی نمی‌تونم ...

یه حسی دارم، یه آسمان حرف و صحبت دارم .... ولی زبانم قاصر و دلم بی‌تاب .......

انگار هنوز موقعش نرسیده که بتونم حرف بزنم ... آخه حرف زدن هم موقع می‌خواد....

جز سکوت چیزی ندارم که فقط آسمونی می‌دونه در پس این سکوت چه حرفهایی نهفته ...

آسمونی دوستت دارم

فیل کوچولو در کنار تو بودن آرزوی تمامی دقایقم ....

+ نوشته شده در  86/07/21ساعت 21:26  توسط آسمان  | 

آسمان

سلام آسمان ... هر روز دلم در غم تو زارتر است .... آسمان .. آسمان .. زیبایی ...

و زیبایی تو دلم را آرام می‌کند .. ادعونی استجب لکم .....

به قول سهراب دچار باید بود .. وگرنه زمزمهء حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد.

 سهراب ... همراه تمامی لحظاتمون ..

ذهنم خاموش شده ... نمی‌دونم یه نوع تاریکی مطلق .. یه نوع سکوت .. ذهنم چون دریایی

متلاطم است و صدای برخورد موج را با ساحل حس می‌کنم ... صدایی مهیب ...

چشمام دیگه نمی‌خوان ببینن ... یعنی دوست دارن بسته باشن ...

آسمان .. آسمونی رو می‌خوام .. در تمام فکر و ذهنم ، در تمام وجودم ..

فقط آسمونی هست ..

آسمونی دوستت دارم و در کنار تو خوشبخت‌ترین هستم ....

دلتنگم و دیدار تو درمان من است ..

بشنوید از سهراب :

..... ای حضور پریروز بدوی!

ای که با یک پرش از سر شاخه تا خاک

حرمت زندگی را

طرح می‌ریزی!

من پس از رفتن تو لب شط

بانگ پاهای تند عطش را

می‌شنیدم.

بال حاضر جواب تو

از سؤال فضا پیش می‌افتد.

آدمی‌زاد طومار طولانی انتظار است ،

ای پرنده! ولی تو

خال یک نقطه در صفحهء ارتجال حیاتی.

 

+ نوشته شده در  86/06/24ساعت 20:5  توسط آسمان  | 

..........................................

دلم گرفته

دلم گرفته

دلم گرفته

نه دلم نگرفته

دلم پر از درد است

دلم پر از ..............................

دلم ......................

آسمان فقط تو را دارم .............. و  همه چیز دارم ........ می دانم ...

+ نوشته شده در  86/05/21ساعت 21:33  توسط آسمان  | 

آسمان

دوست دارم از این جامعه ، از این مردمان کلاً از آدمها دور شوم / دور خواهم شد از این خاک غریب / چقدر این روزها چهره ء سهراب در ذهنم نقش می‌بندد / چقدر این روزها دلم گرفته / چقدر این روزها دلم ناآرام است چنان دریایی متلاطم و طوفانی / چقدر احساس خطر می‌کنم / چقدر خسته هستم / چقدر دلم می‌خواهد زودتر بروم از این خاک غریب که واقعاً هیچ کسی در بیشه ء عشق حتی قدم نمی‌نهد / خاک غریب با دقت بخوان: خاک غریب / در ذهنم فاصله نقش می‌بندد / تمامی درونم پر می‌شود از دوری / چقدر این روزها احساس غریبی می‌کنم با فضا، با مردمان حتی با آسمونی و اگر این را بشنود آسمونی ناراحت می‌شود / ولی حسی ست در درونم / و شاید به همین دلیل به قول اطرافیان نباید همه چیز را به تو بگویم /

با تمام وجود دوست دارمت / ولی این را بدان که من از آن خاک نیستم / من دوست دارم آزاد و رها باشم و چون دلم اینگونه می‌خواهد شاید زودتر بروم و دیگر هیچ جز اینکه دوستت دارم با تمام وجود ...

+ نوشته شده در  86/05/18ساعت 14:46  توسط آسمان  | 

آسمان

سلام آسمان .......... سلام آسمان .... آسمان يه جورایی ازت خیلی شاکی هستم ... نمی‌دونم شاید کم‌کاری از طرف خودمه ... ولی هر چی فکر می‌کنم نمی‌فهمم ... نمی‌فهمم ... شاید به خاطر اینه که من تو حال و هوای خودم هستم و تو دریایی ... و من یه قطره کوچک ...  دیگه نمی‌تونم .. به جون خودت ، به وسعت زیبات دیگه توان و تحمل ندارم ... بابا آسمان من یه بنده‌ام ... ناچیز ... ضعیف و کم توان ... نگاه به خودت نکن که بزرگی و صبور .. می‌خوام داد بزنم ... فریاد ... آسمان ... آسمان بغض دارم به اندازه ء عمق نگاهت ... گل گلدون من شکسته در باد .... کمکم کن .. عاجزانه تقاضا دارم ... با تمام وجودم ......

سهراب ، سهراب ........ به کمکم بیااااااااااااااااااااااا ... بیا به کمکت احتیاج دارم .... سپهری عزیزم ........ تنها یادگار روح ِ خسته و بی پناه من .......... یه نشونه ... یه آرامش ... یه حرف ... یه نگاه .. یه حرکت .......وااااااااااااااااااااااااااااااااای

توی این روزها از همه کمک می‌گیرم ... اول از همه از تو آسمان ... تو که خالق همه هستی ... شاید اصلاً دوست نداری حرف ِ منو گوش کنی ... شایدم از صدام خسته شدی ... شایدم چون بنده ء بدی هستم هیچ وقت نگاهم نمی‌کنی .... به خاطر همین سراغ بنده‌های خوبت می‌رم ... بعد از اینکه از تو خواستم ... به سراغ شهید آوینی می‌رم ....... از روح اون کمک می‌خوام ... مثل همیشه از سهراب ...... سهراب که روحش رو همه جا و همیشه حس می‌کنم ... از روح پدربزرگم کمک می‌خوام ....... که بزرگ بود و آبی ... درست مثل آسمان ... اطمینان دارم حرفهای اونا رو گوش میدی و همیشه به اونا نگاه می‌کنی ....... آخه اونا کنار تو هستند و با تو در ارتباط هستند ........ حتماً پیام ِ منو بهت می‌رسونن ........ آسمان ... آسمان ... در آخر از خودت باز می‌خوام می‌دونم .......... آه از این دلم ....... دل من مال توست ... می‌دونی که توی دلم فقط تو هستی ...  من منتظرم ....... منتظر ........ و آدمیزاد طومار طولانی انتظار است ......... می‌دانم سهراب ... و ای کاش مانند تو تنهایی را درک کرده بودم آنوقت هرگز دلم بی‌تاب نبود ... و در گرو حضور آسمونی ........... چرا که حالا فقط آسمونی .... آسمونی ... و باز آسمونی دوای همه ء دردهای من شده ...... و این هم برای اون سخته و هم برای من ........ آسمان منتظرم ............ انقدر صدات می‌زنم که بالاخره یه روزی جوابمو بدی ....... منو که می‌شناسی ..... بالاخره روح تو در وجود من دمیده شده ....... و من اشرف مخلوقات ببین چطور ضعیف و نالان شدم ... ببین خوب ببین ضعف و ناتوانی منو ... بنده‌ای که به خاک افتاده ....... و فقط اشک و غم ........ و انتظار .........

یه شب مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو می‌بره از توی زندون

مثل شب پره با خودش بیرون

یه شب مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو می‌بره کوچه به کوچه

باغ انگوری باغ آلوچه

+ نوشته شده در  86/04/28ساعت 21:17  توسط آسمان 

آسمان

سلام به آسمان و وسعت بینهایتش ... سلام به آسمونی و خواهری خوبم ... سلام به همه انسانهای خوب و با مسئولیت ... سلام به آسمان و زیبایی بِکرَش ...

تا بی‌نهایت خواسته منو ...  همیشه بیشتر دوستم داره ... همیشه عاشقانه به من نگاه می‌کنه ... با ناراحتی من ناراحت می‌شه ... و همیشه سعی می‌کنه لبخند بر لبهام بشینه ... تازه بعضی‌ وقتها انقدر تلاش می‌کنه که تمام انرژی و نیروشو از دست می‌ده ... و وقتی من بخندم اون دوباره پر انرژی می‌شه و به قول خودش زنده می‌شه ... در کنار من زندگی می‌کنه و لذت می‌بره ... خیلی روح بزرگی داره ... آنقدر بزرگ و وسیعه که یاد ِ آسمان می‌افتم ... همیشه بدیهای منو زود از یاد می‌بره ... و خوبیهامو هرگز فراموش نمی‌کنه ... شخصیته جالبی داره برام ... روحش عظیم و زیباست ... بدون لکه‌ای بدی و خشونت ... حضورش همیشه آرامش بخش است ... همیشه با خودش آرامش می‌یاره برام ... درست مثل فرشته‌ها می‌مونه ...از آسمان اومده روی زمین .. با همه زمینیها فرق داره ... باید باهاش بود ... باید بهش احترام گذاشت ... باید سر تعظیم در برابر این عشق و احساس و روحش فرود آورد ... به خاطر همینه که بهش می‌گم آسمونی ... واقعاً آسمونی ِ ... به راستی موجودی لطیف ... مهربان ... با گذشت ... آرام ... وسیع ... سر به زیر ... و سخت هستش ... موجودی منحصر به فرد ...

آســــــــــــــــمــونــی دوستت دارم ... می‌دونم مثل تو نیستم ... چون من منم  و تو تویی ... ولی سعی می‌کنم کمی از تو یاد بگیرم .... یکی از بزرگان گفت که دو دوست هر چه به هم نزدیک‌تر بشوند بین آنها راز کمتری می‌مونه و هر چه بیشتر همدیگر را دوست داشته باشند رفتار و احساس آنها بیشتر به هم شبیه می‌شود ... بین من و تو رازی نیست ... تنها راز ما عشق به هم و دوست داشتن هم هست ... فقط از آسمان می‌خواهم رحمتش را بر ما ارزانی دارد ... امیدوارم بتوانم از عهده ء تشکر از آسمان برآیم .... آسمونی خوابهای رنگی ببینی ... خوب بخوابی ... در کنارت می‌مونم ... می‌دونم گاهی اوقات لیاقت عشق و محبت تو رو ندارم ولی شد ز غمت خانه ء سودا دلم ... در ضمن می‌دونم گاهی اوقات واقعاً افکارم اذیتت می‌کنه و نگرانت می‌کنه ولی دوستت دارم ...... به هر حال مهتاب اینگونه هست ... داره سعی می‌کنه آدم بشه ... مثل تو بشه ... دقیقا مثل تو بشه ... تا با تو یکی بشه .... می‌بوسمت ...

 

+ نوشته شده در  86/04/26ساعت 22:39  توسط آسمان 

آسمان

سلام آسمان ... سلام به بزرگی و قدرت تو ... سلام به مهربونی و زیبایی تو ... سلام به عظمت و عمق وجودت که تنها چیزی که ازش میترسم و همینطور لذت میبرم  همون عمق وجودت هست .. وقتی به تو نگاه می‌کنم یعنی وقتی سرم رو می‌گیرم بالا و ابرهای قشنگت رو می‌بینم تنها یاد یه چیز می‌افتم که تو چقدر بزرگی و من کوچکترین ... تو چقدر قادری و من ضعیف ترین ... در ضمن یاد آسمونی و خواهری خوبم هم می‌افتم .... یاد تمام چیزهای خوب و بد ... تمام لحظات زندگی‌ام که حضورت تو همیشگی بوده و گاهی اوقات فراموشت کردم ... گاهی اوقات با اینکه حواسم به حضورت بوده ولی باز کار خودمو کردم ... و می‌دونستم اشتباه است و تو دوست نداری ولی باز ابلهانه کار خودمو کردم ... وقتی به وسعتت خیره می‌شم از خودم شرمنده می‌شم ... ولی آسمان باید اینو قبول کنیم که انسانها خیلی فکر منو مشغول می‌کنند ... همون پیرمردی که دیشب توی مغازه سوپرمارکتی دیدمش ... دخترش بیرون منتظرش بود و او با ۳ تا تخم مرغ اومد از مغازه بیرون با چهره‌ای که پر از درد و غم و اندوه بود ... دخترش چنان به خیابان خیره شده بود که گویی روی شونه‌هاش تمامی عالم نهاده شده است ... چشمان پیرمرد چنان مملو از غم بود که دلم یه لحظه لرزید .. و حضور تو رو حس کردم ... ولی آسمان بگو من چه می‌توانم بکنم؟ وقتی این حس رو به من دادی پس چاره‌اش رو نیز به من نشان بده! خواهش می‌کنم ... آسمان وقتی امروز پیرزنی خمیده رو دیدم که چطور جلوی آبمیوه فروشی میدان پالیزی نشسته بود و با تمام وجودش آبمیوه می‌خورد پیرزنی که دیگه توان راه رفتن نداشت و پاهاش نمی‌تونستند جوابگوی بردن او باشند و خودشو کشون کشون می‌برد همچنان باز من ناظری بیش نبودم ... ناظر تمامی دردها و رنجهای انسانهایی که منم یکی از اونها هستم ... این سخته ... انصافاً سخته آسمان ... برای تو که قادری، برای تو که بزرگی ، برای تو که وسیعی می‌دونم سخت نیست، ولی برای زمینی‌ای مثل من خیلی سخته ... به قول خواهری ای کاش منم روحم وسیع بود ...  درست مثل سهراب ... درست مثل آسمونی .... آه آسمان دیگه دارم خودمو بالا میارم ... می‌فهمی مگه نه، تو دقیقاً می‌دونی منظورم چیه؟؟؟؟؟ چرا من مثل بقیه قادر به فراموش کردن نیستم؟؟ آسمان چقدر دوست دارم باهات حرف بزنم .. دلم داره پاره پاره میشه .... انسانها هر روز از کنار هم رد می‌شوند بدون توجه‌ای به همدیگه ... خسته‌ام ... تمامی ذهنم ، روحم خسته شده ... وای آسمان اون کفاش افغانی که با تمام وجود کار می‌کنه ... و هر روز من از کنارش رد میشم و همیشه با خودم فکر می‌کنم که اون چطوری خرجی زندگی و زن و بچه‌اش رو تأمین می‌کنه ... دیوونه می‌شم ... وای میدونم آسمان تو رزاقی ... تو برای هر کسی روزی معینی مشخص کردی ولی باورم نمیشه تو این جامعه‌ای که ما زندگی می‌کنیم و هر لحظه از لحظه ء دیگه قیمتها تغییر می‌کنه حتی آدمها تغییر می‌کنن چطوری می‌شه ؟ ....

آسمان آسمان آسمان آسمان آسمان آسمان آسمان آسمان دارم می‌ترکم ... خیلی چیزها می‌بینم ، خیلی چیزها احساس می‌کنم ..... به هر حال این افکار مهتاب هست و نمیشه کاریش کرد ... ولی خوشحالم ... یعنی هروقت به این موضوع که من آسمونی رو دارم فکر می‌کنم خوشحال می‌شم و یه لبخندی روی لبهام می‌شینه ... آسمونی می‌گه همیشه به این فکر کن .... آسمونی رو خیلی دوست دارم ... می‌دونم اونم منو دوست داره ... تازه بیشتر ... ولی این افکار بیخود و هرزه ... تا آسمونی باهاشون برخورد نکنه نمیرن ... فیل کوچولوی عزیزم شب فراق که داند که تا سحر چند است ؟؟؟؟ تو می‌دونی ... مگر که اسیر که به زندان عشق در بند است ... تو و من می‌فهمیم که شب فراق ، دوری ... همه اینها رو با تمام وجودمون حس کردیم ... و حالا از آسمان می‌خواهیم که حضورشو پررنگ‌تر کنه برامون ... آسمونی از صمیم قلب برات آرزوی موفقیت و سلامتی می‌کنم ... و برای لحظه لحظه ء زندگیت آرامش و خوشبختی از آسمان می‌خوام ....

رها کن تا چو خورشیدی قبایی پوشم از آتش

در آن آتش چو خورشیدی جهانی را بیارایم ...

رها کن تا که چون ماهی گُدازان ِ غمش باشم


شد زغمت خانه ء سودا دلم                  در طلبت رفت به هر جا دلم

خاک رهت گشتم و آخر ز بخت               رفت بر این گنبد مینا دلم .....

در طلب گوهر دریای عشق                    موج زند موج چو دریا دلم ...

از دل تو در دل من نکته‌هاست               وه که چه ره است از دل تو تا دلم .....

گر نکنی بر دل من رحمتی              وای از دلم ... وای از دلم ... وای دلم ...

آه که امروز دلم را چه شد ....

 

+ نوشته شده در  86/04/25ساعت 21:8  توسط آسمان  | 

آسمان

وای آسمان سلام پس از مدتها ... سلامی به وسعت زیبایی ات ...

می‌دونی که باهات قهرم آسمان ... ولی باهات حرف می‌زنم .. آخه به قول آسمونی اگه حرف نزنیم و صحبت نکنیم یه فاصله‌ای ایجاد می‌شه که اصلا خوب نیست .. کلاً فاصله خوب نیست که بین ما باشه .... باهات حرف می‌زنم ولی ته ته دلم خیلی خیلی گرفته از دستت ... البته می‌دونم بی‌خبرم .. از کارهات ... می‌دونم تو بر همه چیز واقفی و من از تو بی‌خبرم ... می‌دونم ....

آسمان خیلی سخت شده روزگار برام ... احساسم ... ذره ذره وجودم آسمونی رو می‌خواد .. ولی تو می‌گی نه .. هنوز وقتش نیست ... درست مثل فیلم گاهی به آسمان نگاه کن .... وقتی میری که کارت رو درست انجام داده باشی ... و من کارم رو درست انجام ندادم ... می‌دونم .... وگرنه تا به حال رفته بودم پی کارم ...

آسمان دلم گرفته ... تو دلم پر از حرفه ....

راستی سهراب ... نمی‌دونی چقدر بهت احتیاج دارم ... ولی می‌دونم که همیشه به من کمک می‌کنی ... احساست می‌کنم ... حضورت برام همیشگی شده ... جزئی از زندگی و وجودم شدی ... درست مثل آسمونی ....


پ ن: آسمان متشکرم از اینکه خواهری بهم دادی مثل آسمون میمونه ... به رنگ آبی ، به زیبایی و لطافت ابرهای آسمان

خواهری از آسمان کمک بگیر ... یادت نره افکار زیبا و خوب ... و اینکه آسمان هست

آسمونی دوستت دارم خیلی زیاد ... بهت افتخار میکنم ... فیل کوچولوی عزیز دوستت دارم ... تازه میدونم که دوست داشتنی هستم        

 

+ نوشته شده در  86/04/21ساعت 22:39  توسط آسمان  |